چند روزی میشد
حس میکردم دارم از خدام میزنم
دارم ازش دور میشم
دارم لحظه هایی که فقط مال خودم و خودشه رو با دیگران تقسیم میکنم
داشت یادم میرفت تنها کسم خدامه
داشت یادم میرفت نباید دل بسته دنیا بشم
نباید دل به کسی ببندم
چون دلمو میشکنن
داشت یادم میرفت تنها خدا عشق است و عشق خدا
داشت یادم میرفت...
کم کم لحظه هایی که بدون حضور او؛بدون اشک ریختن برای او میگذشت داشت زیاد میشد
حس میکردم
اما نمیخواستم قبول کنم
چون میگفتم من که به یادشم
پس حتمن ازم راضیه
به یاد خودش بودم
اما دلشو یادم رفته بود
یادم رفته بود خدامون عاشق اشکای بنده هاشه
یادم رفته بود خدامون هم دوست داره یه مدتی از روز یا شبمو اختصاص بدم به او
یادم رفته بود بنده هاشو افریده تا دوسش داشته باشن
یادم رفته بود دلش برا اشکامون تنگ میشه
عشق خدامو یادم رفته بود
با تموم نامردیام
با تموم فراموشیام
بازم خدام فراموشم نکرد
بازم مثل همیشه سر بزنگا اومد سراغم
یه کاری کرد دلم بشکنه
دلمو شکست تا خودش اونو بخره
این قدر دوسم داشت که نذاشت دیگران بشکننش
قبل از اینکه بقیه دلمو بشکنن خودش شکست تا دیگه ضربه نخورم
با نشونه هاش شکست
شکست تا باز پرواز کردنو یادم بده
شکرت خداجونم
خیلی خوبه که خدامون هست
خیلی خوبه که او رو داریم و تنها نیستیم
خیلی خوبه که خدامون دوستمون داره
خیلی خوبه که وقتی دلمون میشکنه او دلمونو میخوره
خیلی خوبه که با تموم نامردیامون با یه غلط کردم میبخشه
خیلی خوبه که ما خدامونو داریم و شیطون نداره
خیلی خوبه
خیلی خوب
اما از همه بهتر بگم چیه؟
این که خدامون خدامونه
گاهی میگم واقعن اگه او رو نداشتیم چی کار میکردیم؟